روح روز تابستانى و
نفس گلسرخى.
تابستان اما سپرى شدهاست و
موسم گل به آخر رسيده.
كجا رفتهاند؟
كه مىداند، كه مىداند.
خون قلب منى و
جان آرامشى.
قلب من اما سرداست و
جانم به سياهى درنشسته.
كجائى تو اى يار؟
كه مىداند، كه مىداند.
اميد ساليان منى و
آفتاب برفهاى زمستانم.
سالها اما
زيرآسمانى ابراندود بهپايان رسيدهاست.
كجا يكديگر را بازخواهيم يافت؟
كه مىداند، كه مىداند.
من و اين سوز تنهايي,من و درد شكيبايي
تو اينجا با مني اما نگاهم سخت نابيناست
جدا افتاده ام از تو نمي يابم نشان اما
دلم پيوسته مي گويد كه آن آيينه در اينجاست

آنكه مي گويد دوستت دارم
دل اندوهگين شبي است
كه مهتابش را مي جويد
اي كاش عشق را
زبان سخن بود
آنكه مي گويد دوستت دارم
خنياگر غمگيني است
كه آوازش راگم كرده است
اي كاش عشق را
زبان سخن بود
هزار آفتاب خندان در
خرام توست
هزار ستاره گريان
در تمناي من
عشق را
اي كاش زبان سخن بود
تو را به جای همه كسانی که نشناخته ام
دوست می دارم
تو را به خاطر همه روزگارانی که نمی زیسته ام
دوست می دارم
برای خاطر عطر گسترده بیکران
وبرای خاطر برفی که آب می شود
برای نخستین گل
تو را به خاطر دوست داشتن
دوست می دارم
بی تو جز گستره ای بی کرانه نمی بینم
میان گذشته و امروز
و از جدار آینه خویش گذشتن نتوانم
به رغم همه آن چیزها که به جز وهمی نیست
دوست می دارم
برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی دارم
بدان هنگام که از خویشتن خویش در اطمینانم
تو را به جاي همه كساني كه دوست نمي داشته ام
دوست ميدارم..
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است.
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را.
وگر دست محبت سوي كس يازي,
به اكراه آورد دست از بغل بيرون,
كه سرما سخت سوزان است.
نفس كينست , پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير پيرهن چركين,
هوا بس نا جوانمردانه سرد است آی!
سلامم را تو پاسخ گوي, در بگشاي!
منم من, ميهمان هر شبت لولي وش مغموم!
نه از رومم, نه از زنگم,
همان بي رنگ بي رنگم.
بيا بگشاي در, بگشاي ,
دلتنگم...........

به تولدت فكر مي كنم
به زماني كه چشم گشودي
و آغوش زمان ضربان قلبش را با تو یکی نمود
جهان با تو آغاز شد
بالیدی
در دشتهایی که روشنی نداشت
سایه ها وسیع نبودند
اندام تو را بپوشانند
ولی تو
هرسال متولد می شدی
و ثانیه های مبارکی
به تبریک تولدت می آمدند
با عاطفه ای ژرف
تو نخستین انسان بودی
در سرزمینی زندگی کردی
که هیچ انسان دیگری اجازه و جرات زندگی نداشت
با اندک جایی برای یکی شدن
تولدت برای همیشه مبارک باد ...


ماه من ,غصه چرا؟
آسمان را بنگر,كه هنوز بعد صد شب و روز
مثل آن روز نخست گرم و آبي
و پر از مهر به ما مي خندد!
يا زميني را كه دلش از سردي شبهاي خزان
نه شكست و
نه گرفت!
بلكه از عاطفه لبريز شد و
نفسي از سر اميد كشيد.
ماه من, غصه چرا؟
تو مرا داري و من
هر شب و روز آرزويم
همه خوشبختي توست!
ماه من ,دل به غم دادن و از ياس سخنها گفتن
كار آنهايي نيست,
كه خدا را دارند...
ماه من,
غم و اندوه اگرهم مثل باران باريد,
يا دل شيشه ايت,
از لب پنجره عشق زمين خوردو شكست,
با دل خود تو بگو:
كه خدا هست,خدا هست!
معني خوشبختي ,بودن اندوه است...!
اين همه غصه و غم,
اين همه شادي و شور,
چه بخواهي چه نه,ميوه يك باغند
همه را با هم وبا عشق بچين...
ولي از ياد مبر!
پشت هر كوه بلند,
سبزه زاريست پر از ياد خدا!
و در آن باز كسي مي خواند,
كه خدا هست,خدا هست
و چرا غصه؟! چرا؟!
تو نيستي كه ببيني ,
چگونه جاي تو در عمق لحظه ها جاريست
چگونه عكس تو در برق شيشه ها پيداست
تو نيستي كه ببيني ,
دل رميده من
بجز تو ياد همه چيز را رها كرده است!
غروب هاي غريب
دو چشم خسته من,
در اين اميد عبث,
دو شمع سوخته جان نيمه بيدارست...
تو نيستي كه ببيني!
چنانكه آغاز كرده اي هميشه بر همان خواهي بود.
آه اي قلب محزون من!
ديدي كه چگونه كابوس رنگ شعر گرفت!
ديدي كه غروب تنهايي را چگونه با نوازش نگاهي مي شود طي كرد,
ناديده گرفت!
ديدي رنجهاي كهنه را با ترنمي مي شود يكباره فراموش كرد!
ديدي كه آزادي لحظه ناب سر شكفتن است!
ديدي كه عشق يك اتفاق نيست,
يك قرار قبلي است,
از ازل بوده
و تا ابد ادامه خواهد داشت...
.

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
سکوت را فراموش مي کردي
وتمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کردي.
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
چشمهايم را مي شستي
و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي.
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم
نگاهت را تا ابد
بر من مي دوختي
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم.
اي کاش مي دانستي من گذر خواهم کرد
روزي از شهر تماشايي خويش
تکه اي از دل خود در دستم
و به هر رهگذري خواهم گفت:
ذره اي عشق
کمي عاطفه...
دوستم بدار!
نه با لبخند عاشقانه و نواي ني و ارمغان گل
مرا با دل و اشك خود دوست بدار
چنانكه من نيز
تو را چنين دوست دارم

اي مانده در ياد!

در هر شفق ,در هر غروب تلخ و دلتننگ
خورشيد غمگين چون سري بدرود گويان
آن تلخ بدرود تو مي آيد به يادم
هر شب كه مه مي خندد و از آسمان ها
تك تك ستاره مي دمد
همرنگ الماس
يا در شبي سرد
هر گه كه تك تك مي خورد بر بام شيشه
انگشت باران
اشك چو باران تو مي آيد به يادم
هر جا سخن از عشق هاي مانده بر جاست
هر جا سخن از وعده ديدار فرداست
هيچ آشنا در ياد من نيست
اما...
تنها تو مي آيي به يادم.
تنها تو مي آيي به يادم.
آشناي نا شناس من!
با صداي خود مرا به عاشقي كشانده اي
وز نواي دلپذير و گرم
بذر عاشقي به سينه ام فشانده اي
در سكوت خلوت شبم
در نهايت طراوت و صفا كشيدمت
عاشقانه با هزار شور و وسوسه
بوسه ها ربودم از لبت ولي
نديدمت

از آن پس بسيارها گفتني است كه ناگفته مي ماند
چون ما,
من و تو,
به هنگام ديدار نخستين
كه نگاهمان بهم در ايستاد
و گفتني ها به خاموشي درنشست
واز آن پس
چه بسيار گفتني هاست كه ناگفته مي ماند,
بر لب آدميان
بدان هنگام كه كبوتر دوستي,
بر بامشان مي نشيند
به هنگام اعتراف
و به گاه وصل,
به هنگام وداع واز آن بيش
بدان هنگام كه باز ميگردند
تنها
ولي با هم.
چه لذتي دارد براي تو نوشتن
تويي که خالي ماندي تا پر شوم
اشک شدي تا خنده شوم
اسير شدي تا رها شوم
خزان شدي تا بهار شوم
نوشته هايم ناچيز است
تمام نانوشته هايم تقديم تو باد
تمام نانوشته هايم تقديم تو باد
تنهايم
چنان چون هميشه
با دلم كه با يادت آبي شده
و چشمانم
كه بي چشمانت شرابي شده
نه ستاره اي نه چراغي نه شب تابي حتي تا در آيينه بنگرم
امشب
چنان چون هر شب
از پس ابرهاي دلم
غمت آفتا بي شده
اي سرا پايت سبز!
دستهايت را,چون خاطره اي سوزان
در دست هاي عاشق من بگذار
و لبانت را,
چون حسي گرم از هستي
به نوازش هاي لبهاي عاشق من بسپار
باد ما را با خود خواهد برد
باد ما را با خود خواهد برد
اومدي تو سرنوشتم بي بهونه پا گذاشتي
خاطرات عاشقي رو تو وجودم جا گذاشتي
توي درياي نگاهت دلم انگار زيرو رو شد
واسه داشتن عشقت همه جونم آرزو شد
تا نفس كشيدي انگار نفسم بريد تو سينه
ابر و باد و موجها گفتن:

تو مهتابي ولي هيچ مي داني
حتي اگر يك شب نتابي
كه اين غم ها و شب ها با دل تنگم چه خواهد كرد!
تو صحرايي اگر روزي مرا تنها گذاري
هيچ مي داني
چه پرهاي سپيد مرغ صحرايي
ز خون آكنده خواهد شد!
تو دريايي و من ماهي
اگر روزي مرا از تو جدا سازند
به دور از چشم تو
بر خاك تنهايي بيندازند
مي ميرم .